مگه میشه تاریخ تولد عشقم یاده بره؟ همون روزی که دنیا برام معنی پیدا کرد، همون لحظهای که تقویم دلم ورق خورد و توی چشمات گم شدم. نه، تقویم که هیچ، حتی برگ ریزون پاییز هم به من یادآوری میکنه که تو اومدی تا رنگ عشق رو به زندگیم هدیه بدی. هر سال، همون روز، دلم یه جور دیوونهوار میزنه، انگار که زمین یه دورِ دیگه میچرخه تا منو به تولد عشق برسونه. چطور ممکنه فراموش کنم روزی رو که ستارهها به شانس من غبطه خوردن؟ تو تا ابد در خاطر منی، نه فقط توی خاطرهها، که توی تک تک
برچسب:
نویسنده: مهسا صفری
میدانستی؟ گاهی دلم برای کسی تنگ میشود که هیچوقت مال من نبود. مثل باران که برای کویر میبارد، میداند که نخواهد ماند، اما باز هم میبارد... شاید عشق همین باشد، بخشیدن بیچشمداشت، حتی وقتی میدانی پاسخش را نخواهی گرفت. نگاهت را به خاطر دارم، آن نگاه که در آن دنیایی از حرفهای ناگفته بود. در سکوتت، صداهایی میشنیدم که هیچکس نشنیده بود. با تو بودن یعنی خواندن کتابی که صفحاتش را باد ورق میزد، بیآنکه بدانی خاتمهش کجاست.
برچسب:
نویسنده: مهسا صفری
برچسب:
نویسنده: مهسا صفری